|
لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد؛ گل داد، سرخ سرخ گل ها انار شدند، داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند ، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود . . . دانه ها ترکیدند، انار ترک برداشت، خون انار روی دست لیلی چکید، لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید؛ مجنون به لیلی اش رسید . . . خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود، کافیست انار دلت ترک بخورد . . . + نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03 1:16 توسط سحر |
|
| ||||||